هم‌قدمِ راوی

چرا «هم‌قدمِ راوی»؟

راوی قرآن ما، راه بلد است، آشناست
به جاده. دیری است که پرچم حق را
به دوشش نهاده‌اند؛ بایـد با او هم‌قدم
شویم تا گـم نشـویم... تا برسیـم... تا
عاقبت به خیر شویم.
قـرار اسـت «المتــقدم لـهم مـارق و
المـتأخر عنهم زاهـق» نباشـیم. قـرار
است «الـلازم لهم لاحـق» باشیـم...
هم‌قدمِ راوی باشیم.

هم‌قدمِ راوی در تلگرام باشید:
Hamghadameravi@

جنبش letter4u

طبقه‌بندی موضوعی
آخرین نظرها

مثل چمران بمیریم...

جمعه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۲، ۰۵:۱۸ ق.ظ

با مصطفی یک عالم بزرگ را گذراندم. از ماده به معنا، از مجاز به حقیقت و از خدا می‌خواهم که متوقف نشوم در مصطفی؛ همچنان که خودش در حق من این دعا را کرد: «خدایا! من از تو یک چیز می‌خواهم با همه‌ی اخلاصم که محافظ غاده باش و در خلاء تنهایش نگذار! من می‌خواهم که بعد از مرگ او را ببینم در پرواز. خدایا می‌خواهم غاده بعد از من متوقف نشود و می‌خواهم به من فکر کند، مثل گلی زیبا که در راه زندگی کمال پیدا کرد و او باید در این راه بالا و بالاتر برود. می‌خواهم غاده به من فکر کند، مثل یک شمع مسکین و کوچک که سوخت در تاریکی تا مَردوار از نورش بهره برد برای مدتی بس کوتاه. می‌خواهم او به من فکر کند، مثل یک نسیم که از آسمان روح آمد و در گوشش کلمه‌ی عشق گفت و رفت به سوی کلمه‌ی بی نهایت...»

یک هفته بود که مادرم در بیمارستان بستری شده بود. مصطفی به من سفارش کرد که «شما بالای سر مادرتان بمانید و رهایش نکنید، حتی شب‌ها!» و من هم این کار را کردم. مامان که خوب شد و آمدیم خانه، من دو روز دیگر هم پیش او ماندم. یادم هست روزی که مصطفی آمد دنبالم؛ قبل از این که ماشین را روشن کند، دست مرا گرفت و بوسید و همان‌طور با گریه از من تشکر می‌کرد! من گفتم: «برای چی مصطفی؟!»

گفت: «این دستی که این همه روزها به مادرش خدمت کرده، برای من مقدس است و باید آن را بوسید...» گفتم: «از من تشکر می‌کنید؟ خب این که من خدمت کردم، مادرِ من بود! مادر شما نبود که این همه کارها می‌کنید!»

گفت: «دستی که به مادرش خدمت می‌کند، مقدس است و کسی که به مادرش خیر ندارد، به هیچ کس خیر ندارد. من از شما ممنونم که با این همه محبت و عشق به مادرتان خدمت کردید.»1

کوه دانش بود «چمران»؛ می‌دانی دکترای فیزیک پلاسما یعنی چه؟! آن موقع‌ها چند نفر انگشت شمار در دنیا بودند که این دکترا را داشتند... یعنی اعتبار جهانی، یعنی ثروت بی‌پایان، یعنی شهرت، یعنی آرزویِ خیلی‌ها شدن... یعنی همه‌ی آنچه از دنیا می‌خواهی... همه‌ی این دست و پا گیرهای دوست‌داشتنی و لذیذ را کنار زد و مثل لیوان آبی که روی میز می‌گذاری و می‌روی پیِ کارَت، رفت پی کارش؛ اما فکر کرده‌ای که آرزوی چه کاری را داشت؟

شاید باور نکنی! جهاد را خیلی دوست داشت. می‌خواست درجه‌ی مجاهدان که در قرآن آمده است را بر سر دوشش بگذارند، می‌خواست سردار اسلام باشد... اما بعدش دوست داشت دستِ غاده را بگیرد و در یک مسجد خادم شود... رفت پی کارِ جهاد و خادمی خدا! همه‌ی آنچه من و تو می‌طلبیمش را، با پوزخندی کنار زد. دنبال این بود که زندگی و رفتارش بر پایه‌ی سبک زندگی اسلامی باشد و غاده را می‌خواست برای پریدن، نه ماندن در کنار یاد و حسرت خودش.

«او در پیشگاه خداى بزرگ، با آبرو رفت. روانش شاد و یادش به خیر و اما، ما مى‏توانیم چنین هنرى داشته باشیم؟! با خداست که دستمان را بگیرد و از ظلمات جهالت و نفسانیت برهاند...»2

«چمران»! برای غاده دعا کردی، برای ما هم دعا کن که چمران شویم؛ برای خدا مثل یک شمع بسوزیم و مثل چمران بمیریم...


 


1. خاطرات غاده جابر؛ همسر سردار شهید مصطفی چمران.

2. صحیفه امام ، ج‏14، ص479.

 

نظرات  (۵)

سلام زیبا بود

یاعلی
یاالله.
سلام استاد؛
*** ما، اغلب خود را محور دنیا و مافیها فرض می کنیم و فکر می کنیم که همه دنیا به خاطر ما می گردد، آسمان و زمین و ستارگان به خاطر خوش آمد ما در سِیر و گردشند ...
... فکر می کنیم که آسمان در غم ما خواهد گریست و یا دل سنگ از درد ما آب خواهد شد، یا گردش ستارگان متوقف خواهد گشت...
... اما بعد می فهمیم که در این دنیای بزرگ میلیون ها انسان مثل ما آمده اند و رفته اند و هیچ تغییری در گردش روزگار به وجود نیامده است.
دکتر چمران ***
  • کاش همقدم...
  • مرا بالی ست از برواز جامانده...
    با همه دلتنکی مطلبتون رو خوندم استاد.
    عالی بود...بوی غربت میده...خیلی جیزا یادمون رفته.یا حداقل،یادم رفته.
    دعا...
    ممنون!
    پاسخ:
    سلام. زنده باشید.
    شهید چمران:
    چه زیباست توکل به خدا کردن و در میان طوفان ها با اطمینان قلب پرواز نمودن و در معرکه حیات و ممات بی پروا به آغوش شهادت رفتن و از همه چیز خودگذشتن و به آزادی مطلق رسیدن.
    انسان گاه گاهی خود را فراموش می کند،اما"درد"آدمی را به خود می آورد،حقیقت وجود او را به او می فهماند و ضعف و زوال و ذلت خود را درک میکند و دست از غرور کبریایی برمی دارد.

    با سلام وآرزوی توفیق روزافزون
    هر وقت با بچه ها جنوب میریم،دهلاویه که می رسیم راوی میگه از چمران یه چمران بخواید اما به شرطی که شما هم غاده بشید که یه دل پر از درد داشت دلش برای خدا ذوب شده بود طوری که حتی یادش رفته بود اهل ایران نیست چون به مصطفی قول داده بود به خاطر خدا لبنان برنگرده،بمونه ایران جایی که مبنای حکومتش اسلام و حاکمش ولی فقیه هست یادش رفته بود که 6ماه بعد از مصطفی فقط روی مزار مصطفی خوابش میبره حتی یادش رفت دختری که باباش تاجر الماسه خونه هم نداره یادش نمیاد ذوب شده در راه خدا پس باید شاکر باشه وگرنه همه چیزو جتی مصطفی از دستش میره پس باید ادامه بده همراه مصطفی....
    ما هم می تونییم همراهش بریم
    بسم ا..
    رمز عملیت:یازهرا(س)
    اللهم رزقتا توفیق شهادت فی سبیلک
    سلام و درود؛
    دوست عزیز این مطلب شما در پایگاه اینترنتی و بسته فرهنگی عمارنامه منتشرگردید.
    http://www.ammarname.ir/link/24527
    ما را با درج بنر و یا لوگو در وبگاه خود یاری نمایید .
    موفق و پیروز باشید .
    http://ammarname.ir -- info@ammarname.ir
    یا علی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    /html>