هم‌قدمِ راوی

چرا «هم‌قدمِ راوی»؟

راوی قرآن ما، راه بلد است، آشناست
به جاده. دیری است که پرچم حق را
به دوشش نهاده‌اند؛ بایـد با او هم‌قدم
شویم تا گـم نشـویم... تا برسیـم... تا
عاقبت به خیر شویم.
قـرار اسـت «المتــقدم لـهم مـارق و
المـتأخر عنهم زاهـق» نباشـیم. قـرار
است «الـلازم لهم لاحـق» باشیـم...
هم‌قدمِ راوی باشیم.

هم‌قدمِ راوی در تلگرام باشید:
Hamghadameravi@

جنبش letter4u

طبقه‌بندی موضوعی
آخرین نظرها

اشک دارد می‌چکد از آسمان این لحظه‌ها...

يكشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۲، ۱۱:۳۹ ب.ظ

  • ۹۲/۰۸/۰۵
  • هم‌قدم-راوی‌دل

آسمان

اشک

محرم

نظرات  (۴)

سلام این هم تقدیم به شما :
اصلا حسین جنس غمش فرق میکند ، این راه عشق پیچ و خمش فرق میکند ، اینجا گدا همیشه طلبکار میشود ، اینجا که آمدی کرمش فرق میکند ، صد مرده زنده میشود از ذکر یا حسین ، عیسای خانواده دمش فرق میکند ، از طرز ویژگی دعا زیر قبه اش ، معلوم میشود حرمش فرق میکند . تنها نه اینکه جنس غمش جنس ماتمش ، حتی سیاهی علمش فرق می کند ، با پای نیزه روی زمین راه میرود ، خورشید کاروان قدمش فرق میکند . التماس دعا
پاسخ:
سلام برادرم...
و سپاس
  • آشنای غریب
  • گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن/در بیابان بلا تصویر یک سقا کشید
    خیلی خیلی برام دعا کنید.حال روحیم اصلا خوب نیست.راهمو گم کردم.اصلا انگار تو این دنیا نیستم.اصلا نمی دونم کجام.بی هدف بی هدف.فقط دل خوش دعای شما ساداتم.
    پاسخ:
    کاش مَحرم درد هم باشیم؛ بلکه بشه گره‌ای باز کنیم!
    دست سیدالشهدا سلام الله علیه گره‌گشای دلتون...
    یا علی
  • سادات حسینی
  • پیچده شمیمت همه جا ای تن بی سر
    چون شیشه عطری که درش گم شده باشد

    صلی الله علیک یا اباعبدلله...
    پاسخ:
    صلی الله علیک یا اباعبدلله...
  • هم گام با هم قدم
  • سلام علیکم

    تصویرسازی زیبای و با مسمای شما بنده رو به یاد این شعر معروف می اندازه که با گریز نوستالوژیکی که داره خیلی به دل آدم میشینه:
    باز باران
    با ترانه
    می خورد بر بام خانه
    یادم آمد کربلا را
    دشت پر شور و بلا را
    گردش یک ظهر غمگین
    گرم و خونین
    لرزش طفلان نالان
    زیر تیغ و نیزه ها را
    باز باران
    با صدای گریه های کودکانه
    از فراز گونه های زرد و عطشان
    با گهر های فراوان
    می چکد از چشم طفلان پریشان
    پشت نخلستان نشسته
    رود پر پیچ و خمی در حسرت لب های ساقی
    چشم در چشمان هم آرام و سنگین
    می چکد آهسته از چشمان سقا
    بر لب این رود پیچان
    واندر این صحرای سوزان
    می دود طفلی سه ساله
    پر ز ناله
    دل شکسته
    پای خسته
    باز باران
    باز هم اینجا عطش
    آتش ، شراره
    جسمها افتاده بی سر ، پاره پاره
    می چکد از گوشها باران خون و کودکان بی گوشواره
    شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان
    وندرین تفدیده دشت و سینه ها بر پاست طوفان
    دستها آماده شلاق و سیلی
    چهره ها از بارش شلاق ها گردیده نیلی
    باز باران ، قطره قطره
    می چکد از چوب محمل...
    خاک های چادر زینب به آرامی ، شود گِل
    می رود این کاروان منزل به منزل
    می شود از هر طرف این کاروان هم سنگ باران
    آری آری
    باز سنگ و باز باران
    آری آری
    تا نگیرد شعله ها در دل زبانه
    تا نگیرد دامن طفلان محزون را نشانه
    تا نبیند کودکی لب تشنه اینجا اشک ساقی
    مشک ساقی
    کاش می بارید باران
    آه باران !
    کی بباری بر تن عطشان یاران ؟
    تر کنند از آن گلو را
    آه باران ، آه باران

    ببخشید اگه طولانی بود. التماس دعا
    پاسخ:
    سلام داداش حسین.
    خیر ببینی الهی...
    یا علی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    /html>